چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

همین حالا که روی تختِ اتاقم دراز کشیدم و غرق در فکر و خیالات خودم هستم، صدای گربه‌یِ حیاط می‌پیچد توی گوشم و دارم به این فکر میکنم که در کنار همه صداهایی که آرامم میکند و صد البته صدایِ سکوت که زیباترین پارادوکسِ دنیاست، صدای گربه ها هم آرامش‌بخش است؛ به گمانم خدا به حنجره‌یِ تو و قطره‌هایِ باران و گربه‌ توی حیاط و یاکریمِ دَمِ صُبح بوسه زده است...به حنجره یِ تو چند بوسه بیشتر!

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.