چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

جز احساس سنگینِ خفگی هیچ احساس دیگری نسبت به این روزهای زندگی ندارم، در زندگی شخصی‌ام فارغ از تمام مسائلی که دغدغه همه هست اتفاقات خوبی نمی‌افتد، هروقت شروع میکنم به جمع کردن تکه شکسته های روحم همان تکه شکسته ها بیشتر زخمی‌ام میکند، درد میکشم...درد..دردی که بی‌صداست و نمیشود آن را فریاد زد، بی دفاع تر از همیشه ادامه میدهم...با صدای آدم ها و صدای بلند از هرنوع به جنون میرسم..صبح ها چشم‌هایم را باز میکنم و به این فکر میکنم که تحمل روز دیگری از این زندگی سگی چقدر سخت است و چطور به پایان برسانمش و باز روز از نو و روزی از نو...تنها نقطه آرامشم همان یکی دوساعت سکوت دوازده شب به بعد است، جایی که برای لحظاتی احساس امنیت میکنم و آدم ها به لطف کپه مرگی که گذاشته اند با تصمیماتشان زندگی ام را، حالم را به رنگ قهوه ای رنگ آمیزی نمی‌کنند...هیچ احساس تعلقی به هیچ چیزی ندارم اما سرشارم از فکر تو...حتی فکر تو هم آزارم میدهد، روانم را می‌فشارد، میدانم که حتی حوالیِ احتمالات ذهنت هم نیستم، اما ریشه زده ای در وجودم، ذهنم، روحم، دست هایم میلرزند از اینکه انقدر به تنگنا آمدم که هیچ چاره و درمانی پیدا نمی‌کنم جز تحمل، تحمل میکنم که بگذرد...میگذرد اما بعدش هم منتظر اتفاقات خوبی نخواهم بود. بدون تو هیچ اتفاقی خوب نیست...همه اتفاق ها تلخ تر از زهرند، زندگی تلخ تر از زهر است. آدم ها تلخ تر از زهرند..خودم تلخ تر از زهرم... تو، خدا، و همه آدم ها باهم تیم شده‌اید دست به دست هم داده اید به کشتنِ تدریجی ام، و من مثل دختربچه‌یِ بازی های دوران کودکی گوشه ای جدا افتاده ام که هیچ سپری برای دفاع و هیچ آدمی برای پناه ندارد.

سهو میگفت بنویس که کلمات در ذهنت منجمد نشوند، و حالا کلمات تازه دارد یخشان آب میشود..کلماتی آغشته از یخ و خون...خونِ روح و احساساتم...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.