چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

اگر می‌توانستم تو را از غم ها دور نگه میداشتم و کاری میکردم که هیچ‌گاه اشک از چشمانت سرازیر نشود مگر برای خنده های بدون وقفه. اگر می‌توانستم تو را از سختی‌ها دور نگه می‌داشتم و دنیا را همیشه به کامت می‌گرداندم. اگر می‌توانستم کاری میکردم که هیچ‌گاه آسیب نبینی و دلت نشکند. اگر می‌توانستم کاری میکردم که هیچ‌گاه ناامید نشوی. اگر می‌توانستم خیلی کارها برایت میکردم...

"کتاب: تکه هایی از یک کل منسجم-پونه مقیمی"

+آدم وقتی بزرگ می‌شود تازه میفهمد خیلی از ضرب المثل ها را به دروغ یا صرفا جهت دل‌خوش کردن های موقت توی مغزش فرو کرده بودند، از تو چه پنهان، خواستن ها همیشه توانستن نیستند...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.