چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

On the way back, he whispered to himself: "maybe love wasn't made for me, just as so many other things weren't made for me."

وسط راه برگشت با خودش زمزمه می‌کرد:

شاید عشق برای من ساخته نشده ، همانطور که خیلی چیزها برای من ساخته نشده...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.