گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسامآورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. میبینی چقدر لجبازی؟ باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون زمانیکه حضورت پررنگتر بود، یا شاید همون وقتایی که همسن من بودی! آره همون وقتا که حرفها و احساساتت برهنهتر بود و اونقدر اسم و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگهای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه ای بود در این حد دوسداشتنی نمیشدی برام..نمیدونم..ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بیرحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بیمعنی باشن...یه نفر میگفت این میل به جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتیهاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناکتر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و اینبار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی بدون ذره ای تغییر، که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟