چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

بعضی چیزها برای همیشه رازی می‌مونه توی صندوقچه قلبت...مثلا شاید هیچوقت ندونی یه نفر چقدر دوس داشت از نزدیک صدای خنده هاتو بشنوه. یا هروقت یه قاچ پیتزا برمیداشت یاد تو میوفتاد و از گلوش پایین نمیرفت..یا اینکه چقدر دوس داشت شبا تو ماشین اهنگ مورد علاقشو با تو گوش بده و زمزمه کنه، یا کتاب مورد علاقشو تو با صدای بلند بخونی. شاید ندونی چقدر دوس داشت هوای برفی رو با تو تماشا کنه، تو بارون با تو قدم بزنه. یا اینکه وقتی حالش بد بود دلش میخواست دنیا رو بده در ازای اینکه یه لحظه تو آغوشت آروم بشه. یا وقتی تو سگ‌سرما میلرزید و منتظر اسنپ بود داشت به دستایِ گرم تو فکر میکرد، یا مثلا هیچوقت نخواهی فهمید یه نفر در روز چندبار عکساتو بوسیده و از رنجِ نداشتنت اشک ریخته..اره آدم شاید یه چیزایی رو هرگز نفهمه...و اصلا شاید نفهمیدنش برای حفظ غرور هر دو طرف بهتر باشه...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.