چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

آدم ها از دور دوست داشتنی‌ترن؛ من از مردم همین شهرم، همه‌ی آدمای این شهرم دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم! از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم، اگر کسی حرفهای مجسمه ها رو باور کنه، باید بین خودشو مردم نرده بکشه! من این حرف ها رو باور کردم، اصلا باور کردنی هست؟ "توانا بود هر که دانا بود" واقعا؟ من با همه غریبم، با مجسمه‌ی آدمها، با آدمهای مجسمه...

یه فیلم که اقتباسی از کتاب شب‌های روشن داستایوفسکیه و با اینکه از سال ساختش حدود بیست و سه سال میگذره اما دیالوگ ها هنوز خیلی تازه و ناب هستن، اگر یه فیلم ایرانی پر از گفتگوهای عمیق و زیبا میخواین، پیشنهاد میشه!

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.