
آدم ها از دور دوست داشتنیترن؛ من از مردم همین شهرم، همهی آدمای این شهرم دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم! از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم، اگر کسی حرفهای مجسمه ها رو باور کنه، باید بین خودشو مردم نرده بکشه! من این حرف ها رو باور کردم، اصلا باور کردنی هست؟ "توانا بود هر که دانا بود" واقعا؟ من با همه غریبم، با مجسمهی آدمها، با آدمهای مجسمه...
یه فیلم که اقتباسی از کتاب شبهای روشن داستایوفسکیه و با اینکه از سال ساختش حدود بیست و سه سال میگذره اما دیالوگ ها هنوز خیلی تازه و ناب هستن، اگر یه فیلم ایرانی پر از گفتگوهای عمیق و زیبا میخواین، پیشنهاد میشه!