چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

جمعاً شش ساعت مسیر رفت و برگشت توی اتوبوس، شش ساعت دهانم را دوختم، شش ساعت بی‌وقفه در مغزم حرف زدم..حرف که چه عرض کنم! چرت و پرت..دری وری!..مغزم درد میکند از این همه خرعبلات...آن لا‌به‌لاها به آخرین نوشته ام فکر کردم، به اینکه شاید خدا واقعا دارد از تو مراقبت میکند، شاید همینکه تو را در برابر من قرار نمیدهد و شریک دردسرهایم نیستی مراقبت خداست..احتمالا دعاهایم دارد مستجاب میشود، مهربانانه در حقِ تو و بی‌رحمانه در حقِ من...! پیشانی‌ام را به شیشه اتوبوس چسباندم تا سردردم کمتر شود، نسیم خنکی که نمیدانم از کجاست توی صورتم میخورد، راستی اگر روزی درحال قدم زدن بودی و ناگاه نسیمِ مُلایمی گونه ات را نوازش کرد..بدان آن منم! عزیزِقلبِ من؟ این روزها چه میکنی؟ باشگاهت به راه است؟ کتاب خواندن و مقاله هایت چطور؟ کافه رفتن های همیشگی؟ رانندگی های شبانه؟ تو هیچوقت برایم حرف نزدی، از روزی که گذراندی نگفتی، هیچوقت اهل دردِ دل نبودی...شاید برای اینکه جایی که ما بودیم نقطه امنت نبود. و من چقدر دلم پر میکشید برای یک لحظه گزارش از خودت! تو همیشه کم بودی شاید خودت میخواستی کم باشی، اما تا دلت بخواهد بقیه زیاد بودند. زیاد بودنشان حالم را بهم میزد، چون بودنِ ناچیزِ تو میانِ آنها گم میشد. تا جایی که یادم هست به همه بی‌‌اعتنا بودی، جُز فلانی! چقدر از فلانی بدم می‌آمد که پیش چشم تو عزیزتر از بقیه‌ جلوه میکرد و صرفا چون ارتباط خوبی با تو داشت مجبور بودم رفتار دوستانه‌ای مقابلش داشته باشم. خدا را شکر که رفت. هیچکس به اندازه دختری که پنهانی پسری را دوست دارد، از دخترهای زبان‌باز اطرافش واهمه ندارد و بیزار نیست. اه چقدر باز دارم اراجیف میبافم که ذهنم تخلیه شود، اراجیفی فاقد هرگونه ارزش ادبی و دارای هرگونه ارزش احساسی برای این روزهای تهوع آور!

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.