چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

چه حالی میشوی اگر بدانی یک نفر که حتی روحت هم از وجودش خبر ندارد، با خودش عهد بسته که هرروز با شنیدن صدای اذانِ‌صبح، برای تو، به نیتِ آرامش قلبت و جاری شدن نور در لحظه به لحظه زندگی‌ات، یاسین بخواند و از خدا بخواهد که بیشتر از همیشه مراقبت باشد؟ شاید هم هیچوقت ندانی...دخترکی هرروز به وقت اذانِ‌صُبح با خدایش و خیال تو قرار میگذارد، خیالی که از همیشه واقعی‌تر است...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.