راستش را بخواهی من نویسنده نیستم و هیچ ادعایی در این زمینه ندارم ولی به تو که فکر میکنم ناگهان قلمم شروع میکند به رقصیدن...تمام این چهارده روز را از تو نوشتم...تمام این چهارده روزی که حتی دستم از چک کردن آخرین بازدید پروفایلت کوتاه بود، البته دست من همیشه از تو کوتاه بود؛ ولی اینبار بیشتر. همان یک ذره روزنه تنفس هم قطع شد...تمام این روزها را به قَلَم پناه بردم تا شاید کمی تسکین پیدا کنم..دوستانم میگویند به "خودت" سخت نگیر. نمیدانند اگر دستِ "خودم" بود قطعا این کار را میکردم، تمام مشکل اینجاست که دستِ "خودم" نیست! کسی در من به جنگ با من برخاسته و یک نفر نیست پا در میانی کند. قبلترها جایی خوانده بودم: «دنیا از همان اولش رو به راه نبود، شیطان عاشق خدا بود اما خدا عاشق انسان...» بینِ خودمان بماند اما گاهی اوقات دلم به حال شیطان میسوزد و با او همزادپنداری میکنم که خدایش دوستش نداشت، اینکه یک عمر کسی خدایت باشد و آن را بپرستی و برود در پِی دیگری درد دارد! او دشمن قسم خوردهیِ انسان شد. اما من نمیتوانم تا ابد دشمن قسم خورده زنی باشم که شبها سر بر بازوی تو میگذارد، من فقط میتوانم شاکیِ تا ابد قسم خورده اش باشم و در قیامتی که نمیدانم وجود دارد یا نه به دادخواهی اش بروم...از کجا معلوم؟ شاید "عشق" همان نفرین شیطان به انسان باشد...شیطان گفت بِکِش ای انسان، آنچه را که من کشیدم...
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.