چیزهایی هست که نمیدانی...

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

برای چندمین بار بهم ثابت شد جنبه رمان خوندن یا سریال دیدن ندارم. چنان محو شخصیت‌های داستان میشم اون مدت و با تک‌تک کاراکترها زندگی میکنم که انگار واقعین و دیگه بعدش یکی باید منو از برق بکشه بیرون تا برگردم به حالت عادی. چندسالی بود میخواستم سریال خاتون رو ببینم ولی فرصتش پیش نمیومد. این چند روز خاتون میدیدم و امروز قسمت آخر بود که اصلا انتظارش رو نداشتم اینجوری پایانش مبهم باشه، با اینکه سریال جذابی بود ولی آخرین قسمتش اعصاب خورد‌کن تموم شد، نویسنده میتونست یکم مهربون تر قصه رو جمع کنه. الان فکرم پیش شیرزاده که درنهایت چه سرنوشتی براش اتفاق افتاد، بنظرم خیلی مظلوم واقع شد و این همه درگیری حقش نبود،اشکان خطیبی به شدت بازی معرکه‌ای داشت توی این سریال...

On the way back, he whispered to himself: "maybe love wasn't made for me, just as so many other things weren't made for me."

وسط راه برگشت با خودش زمزمه می‌کرد:

شاید عشق برای من ساخته نشده ، همانطور که خیلی چیزها برای من ساخته نشده...

گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسام‌آورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. میبینی چقدر لجبازی؟ باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون زمانیکه حضورت پررنگ‌تر بود، یا شاید همون وقتایی که همسن من بودی! آره همون وقتا که حرف‌ها و احساساتت برهنه‌تر بود و اونقدر اسم‌ و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگه‌ای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه ای بود در این حد دوس‌داشتنی نمیشدی برام..نمیدونم..ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بی‌رحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بی‌معنی باشن...یه نفر میگفت این میل به‌ جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتی‌هاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناک‌تر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و این‌بار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی بدون ذره ای تغییر، که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟

بعضی چیزها برای همیشه رازی می‌مونه توی صندوقچه قلبت...مثلا شاید هیچوقت ندونی یه نفر چقدر دوس داشت از نزدیک صدای خنده هاتو بشنوه. یا هروقت یه قاچ پیتزا برمیداشت یاد تو میوفتاد و از گلوش پایین نمیرفت..یا اینکه چقدر دوس داشت شبا تو ماشین اهنگ مورد علاقشو با تو گوش بده و زمزمه کنه، یا کتاب مورد علاقشو تو با صدای بلند بخونی. شاید ندونی چقدر دوس داشت هوای برفی رو با تو تماشا کنه، تو بارون با تو قدم بزنه. یا اینکه وقتی حالش بد بود دلش میخواست دنیا رو بده در ازای اینکه یه لحظه تو آغوشت آروم بشه. یا وقتی تو سگ‌سرما میلرزید و منتظر اسنپ بود داشت به دستایِ گرم تو فکر میکرد، یا مثلا هیچوقت نخواهی فهمید یه نفر در روز چندبار عکساتو بوسیده و از رنجِ نداشتنت اشک ریخته..اره آدم شاید یه چیزایی رو هرگز نفهمه...و اصلا شاید نفهمیدنش برای حفظ غرور هر دو طرف بهتر باشه...

من با ریاضیات بیگانه ام، اما مختصاتِ لب‌هایت را خوب میدانم! مترجمی خوانده ام، اما هنوز موفق به ترجمه چشمهایت نشدم! میبینی؟ عشق قادر است از توانایی های انسان ضعف بسازد و از ضعفش، توانایی!...قادر است از نفرت هایش علاقه بسازد و از علاقه هایش نفرت...حتی قادر است مسیری که میروی را زیر و رو کند و به تو بفهماند که یک عمر بی‌راهه میرفتی...دیروز کتاب شعر نزار قبانی را میخواندم، یک جا گفته بود:«عشق نوع دیگری از خودکشی‌ست.» اگر چنین هم باشد، مگر غیر از این است که مرگ تولدی دوباره است؟ من خود را کشتم و بار دیگر متولد شدم، این بار نیمی در روحِ تو و نیمِ دیگری در وجودِ خودم...چه دارم میگویم؟ دیگر خودی وجود ندارد...همه تویی! من تماماً در تو حل شده ام...

جمعاً شش ساعت مسیر رفت و برگشت توی اتوبوس، شش ساعت دهانم را دوختم، شش ساعت بی‌وقفه در مغزم حرف زدم..حرف که چه عرض کنم! چرت و پرت..دری وری!..مغزم درد میکند از این همه خرعبلات...آن لا‌به‌لاها به آخرین نوشته ام فکر کردم، به اینکه شاید خدا واقعا دارد از تو مراقبت میکند، شاید همینکه تو را در برابر من قرار نمیدهد و شریک دردسرهایم نیستی مراقبت خداست..احتمالا دعاهایم دارد مستجاب میشود، مهربانانه در حقِ تو و بی‌رحمانه در حقِ من...! پیشانی‌ام را به شیشه اتوبوس چسباندم تا سردردم کمتر شود، نسیم خنکی که نمیدانم از کجاست توی صورتم میخورد، راستی اگر روزی درحال قدم زدن بودی و ناگاه نسیمِ مُلایمی گونه ات را نوازش کرد..بدان آن منم! عزیزِقلبِ من؟ این روزها چه میکنی؟ باشگاهت به راه است؟ کتاب خواندن و مقاله هایت چطور؟ کافه رفتن های همیشگی؟ رانندگی های شبانه؟ تو هیچوقت برایم حرف نزدی، از روزی که گذراندی نگفتی، هیچوقت اهل دردِ دل نبودی...شاید برای اینکه جایی که ما بودیم نقطه امنت نبود. و من چقدر دلم پر میکشید برای یک لحظه گزارش از خودت! تو همیشه کم بودی شاید خودت میخواستی کم باشی، اما تا دلت بخواهد بقیه زیاد بودند. زیاد بودنشان حالم را بهم میزد، چون بودنِ ناچیزِ تو میانِ آنها گم میشد. تا جایی که یادم هست به همه بی‌‌اعتنا بودی، جُز فلانی! چقدر از فلانی بدم می‌آمد که پیش چشم تو عزیزتر از بقیه‌ جلوه میکرد و صرفا چون ارتباط خوبی با تو داشت مجبور بودم رفتار دوستانه‌ای مقابلش داشته باشم. خدا را شکر که رفت. هیچکس به اندازه دختری که پنهانی پسری را دوست دارد، از دخترهای زبان‌باز اطرافش واهمه ندارد و بیزار نیست. اه چقدر باز دارم اراجیف میبافم که ذهنم تخلیه شود، اراجیفی فاقد هرگونه ارزش ادبی و دارای هرگونه ارزش احساسی برای این روزهای تهوع آور!

چه حالی میشوی اگر بدانی یک نفر که حتی روحت هم از وجودش خبر ندارد، با خودش عهد بسته که هرروز با شنیدن صدای اذانِ‌صبح، برای تو، به نیتِ آرامش قلبت و جاری شدن نور در لحظه به لحظه زندگی‌ات، یاسین بخواند و از خدا بخواهد که بیشتر از همیشه مراقبت باشد؟ شاید هم هیچوقت ندانی...دخترکی هرروز به وقت اذانِ‌صُبح با خدایش و خیال تو قرار میگذارد، خیالی که از همیشه واقعی‌تر است...

راستش را بخواهی من نویسنده نیستم و هیچ ادعایی در این زمینه ندارم ولی به تو که فکر میکنم ناگهان قلمم شروع میکند به رقصیدن...تمام این چهارده روز را از تو نوشتم...تمام این چهارده روزی که حتی دستم از چک کردن آخرین بازدید پروفایلت کوتاه بود، البته دست من همیشه از تو کوتاه بود؛ ولی این‌بار بیشتر. همان یک ذره روزنه تنفس هم قطع شد...تمام این روزها را به قَلَم پناه بردم تا شاید کمی تسکین پیدا کنم..دوستانم میگویند به "خودت" سخت نگیر. نمی‌دانند اگر دستِ "خودم" بود قطعا این کار را میکردم، تمام مشکل اینجاست که دستِ "خودم" نیست! کسی در من به جنگ با من برخاسته و یک نفر نیست پا در میانی کند. قبل‌ترها جایی خوانده بودم: «دنیا از همان اولش رو به راه نبود، شیطان عاشق خدا بود اما خدا عاشق انسان...» بینِ خودمان بماند اما گاهی اوقات دلم به حال شیطان میسوزد و با او همزادپنداری میکنم که خدایش دوستش نداشت، اینکه یک عمر کسی خدایت باشد و آن را بپرستی و برود در پِی دیگری درد دارد! او دشمن قسم خورده‌یِ انسان شد. اما من نمیتوانم تا ابد دشمن قسم خورده زنی باشم که شبها سر بر بازوی تو میگذارد، من فقط میتوانم شاکیِ تا ابد قسم خورده اش باشم و در قیامتی که نمیدانم وجود دارد یا نه به دادخواهی اش بروم...از کجا معلوم؟ شاید "عشق" همان نفرین شیطان به انسان باشد...شیطان گفت بِکِش ای انسان، آنچه را که من کشیدم...

صبح که بیدار شدم و از اتاق بیرون آمدم، مادر تا نگاهش به من افتاد شروع کرد به نصیحت هایِ همیشگی که حوصله شنیدنشان را نداشتم، سن و سال او دیگر درکی از این منجلاب یا بقولِ خودش تفکراتِ جوان‌های امروزی ندارد..ناخودآگاه لابه‌لایِ حرفهایش میشنوم که: آنقدر گریه کردی که چشمانت شده به اندازه یک دانه عدس! رفتم جلوی آیینه. خیلی وقت بود که خودم را درست و حسابی ندیده بودم...راست میگفت..چشمانم دقیقا شده به اندازه یک دانه عدس که دورش نوار قرمز رنگِ نازکی پیچیده باشند! چهره ام چقدر بی‌رمق و بی روح شده! نمیدانم اشتباه از من است یا آیینه، لعنتی دوربین گوشی هم نیست که بگویم لنزش ایراد دارد یا کیفیتش بد است و این قضایا! آب به صورتم میزنم و برمیگردم به همان جایی که بودم و گوشه ای کز میکنم؛ تو نمیدانی...دختر بودن سخت است، دقیقا همان وقت‌هایی که دلتنگی امانت را بریده و داری از درد روحت فرومیپاشی و در انزوا فرو میروی باید همزمان مراقب زیبایی‌ات هم باشی، دقیقا همان وقت‌هایی که چشمانت یاری نمیکند پلکشان را باز کند که سلامی دوباره به زندگی بدهی و پاهایت یاری نمی‌کند که قدمی برداری باید مراقب یاوه‌گویی های آدمهای خاله‌زنک‌ِ اطرافت هم باشی و نمیتوانی فریاد بزنی که ای بابا! من این روزها به یک تار مو وصلم، ولم کنید، دست از سرم بردارید و بروید پِی زندگیتان و انقدر خواسته یا ناخواسته به من فشار نیاورید! همینطور است جانِ من، دختر بودن سخت است؛ کسی را تا حد مرگ دوست داری ولی دو راه بیشتر نداری: یا باید بنشینی و منتظر باشی از دست دادنش را تماشا کنی...یا از دست دادنِ خودت را تماشا کنی و جلوی چشمِ خودت ذره ذره آب شوی...و یا در نهایت شاید از دست دادنِ هردو! هم خودت...هم او...

مزخرف ترین سوال دنیا چیست؟ دَه سال آینده خود را چگونه پیش‌بینی می‌کنید! بله، دوران نوجوانی این سوال نقل همه محافل بود. و ما ابلهانِ خوش‌خیال شروع میکردیم به سناریو چیدن از دَه سال آینده‌ خودمان! از شما چه پنهان من هم یک بار به دَه سال آینده خودم نامه نوشتم، اما حالا که بعد از دَه سال میخوانمش حتی نزدیکش هم نیستم. کیلومترها با آنچه که گفته بودم فاصله دارم...آخر زنِ‌حسابی؟ این چه سوالیست؟ ما یک ساعتِ‌ آینده خودمان را هم نمیتوانیم پیش‌بینی کنیم، آنوقت تو از دَه سال آینده حرف میزنی؟ نمیدانی ممکن است بعداً به امیدها و آرزوها و ساده لوحی خودمان پوزخند بزنیم و بندِ دلمان از حسرت ها پاره شود؟ روزگارِ ما در حال حاضر چیزی جز این‌که صادق هدایت گفته نیست: "گذشته ای که حالمان را گرفته است، آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم، و حالی که حالمان را بهم میزند." خوشبختانه یا بدبختانه آن خدابیامرز بهتر از خودم پیش‌بینی کرده بود. گیج و منگ و کلافه‌ام؛ راه رهایی و گریز پیدا نمیکنم‌. رهایی از این جبر، از اطرافیان، از خودم، کاش آدمیزاد میتوانست از خودش هم فرار کند و رها شود...انگار که بالهایم را بسته باشند. پاهایم را به زنجیر کشیده باشند. یا شاید اصلا همان موش طمعکاری باشم که به طمع پنیر در تله‌ موش گیر افتاده است و تقلا میکند برای نجات، اما راه گریزی ندارد و دستش به جایی بند نیست.

عکسهایت را مرور میکنم. برای چندمین بار؟ نمیدانم! حسابش از دستم در رفته. هربار بیشتر از قبل دقیق به جزئیات صورتت خیره میشوم. تک تکشان را دوست دارم. از نظر من تو تنها نقاشی بی‌نقص خداوندی که حتی اگر نقصی هم در آن باشد که نیست برای من جز به زیبایی نمی‌نماید. به راستی خداوند در آفرینش تو تمام استعدادش را به نمایش گذاشته، کسی چه می‌داند؟شاید فتبارک الله احسن الخالقین را بعد از اینکه گِل تو را سرشت گفته باشد! خطوط و تیرگی ها و پُف زیر چشم‌هایت، چالِ روی گونه ات، لبخند دلنشینت دلم را بیشتر از همیشه بی‌قرار میکند. میروم سراغِ عکس بعدی...موهایت...از موهایت نگفته‌ام؟ از اینکه چطور مثل موج دریایی که در شب به تماشایش نشسته باشم اینگونه خوش حالَت دل میبرند؟ عکس بعدتر را دوست ندارم، نه اینکه خوب نباشد، از قضا مثل همیشه خوب بنظر میرسی، اما عینک آفتابی ات مرا از تماشای چشمانت محروم میکند، از هرچیزی که ذره‌ای مرا از تو محروم کند بیزارم...عکس بعدی را توی هوای برفی گرفتی، سیاه و سفید! به یاد آهنگ سیاه و سفید حامیم می‌افتم، "بعضی سیاه و سفیدا خوبن، مثل برف لای موهات، مثل کلاویه های پیانو، مثل اون دوتا چشمات..." راستی یادم هست یک‌بار گفته بودی نُت به نُتِ پیانو میتواند روحت را به پرواز دربیاورد، به پیانو حسودیم میشود، کاش من هم پیانو بودم‌؛ روحِ تو را به پرواز در می‌‌آوردم و خودم هم همراهت میشدم و از این حصار می‌گریختیم...به هرچیزی که تو آن را دوست داشته باشی حسودیم میشود، حتی قهوه! حتی به دکمه های پیراهنت که هرروز نبض تو را می‌گیرند...من حتی به عکاسی که این عکس ها را از تو میگیرد هم غبطه میخورم و میگویم نکند زبانم لال....هیچی ولش کن! بگذار فکر کنیم مثلاً رفیق صمیمی پسرت،برادرت،پسرخاله ات، یا شاید همکارت هستند و پای هیچ دختری در میان نیست! از تراوشاتِ ذهنی‌ام خسته شدم، میروم سراغ پلی‌لیستم کمی آهنگ گوش کنم! می‌بینی؟ نصفشان اهنگ های پلی‌لیستِ تو هستند...تو در جای به جای زندگی ام ردپایت را گذاشته ای، در آهنگ‌ها، در گالری گوشی‌ام، در نوشته های وبلاگم و مغز لعنتی ام..! همه جا هستی جز در کنارم، همه جا هستم جز در قلبت و در ذهنت!...همه جا بوی تو را میدهد، بویی که هیچوقت از نزدیک استشمامش نکردم. نفرین به مسافت ها و دَر و دیوارِ این شهر که هرثانیه به تمام عناصر وجودم فشار وارد میکند و نبودنت را بیشتر به رُخَم میکشد...نفرین به هوایی که نفس های تو در آن جاری نیست...تو فراموش شدنی نیستی! چگونه رد خیالت را پاک کنم؟ چه انتظار بیجا و طاقت فرسایی! به یاد این متن از کتاب "انی راحله" می‌افتم که در آن دختر عاشقی را به زور به عقد مرد دیگری درآوردند، وقتی حلقه را توی دستش انداختند گفت: "هرگز گمان نمیکردم که ممکن است آدمیزاد از انگشتانش به دار آویخته شود..."
راستش را بخواهی این روزها بحث های خوشایندی را نمیشنوم، دلم میخواهد کاملا بی اعتنا باشم و آرزو میکنم که ای کاش هیچوقت سفیدیِ لباسِ‌عروسم به سانِ کفن و جشن عروسی ام تبدیل به مراسم عزایم نشود. باید در این جنگ سخت و شاید طولانی پیروز شوم. رسالت من در این دنیا مقاومت کردن و بی‌اعتنا بودن به جفنگیاتِ آدم‌های سرطان‌نماست...نمیدانم فرصت زندگی کردن در کنار تو را پیدا میکنم یا باید تا آخرین لحضه عمرم بابت نشدنش غمگین بمانم...اما هر آدمی باید تا ته چیزی که به آن اصرار دارد را برود و برایش بجنگد، حتی اگر قرار باشد تِکه تِکه برگردد...مگر زندگی چیزی بجز جنگیدن است؟ شاید زندگی تنها جنگی باشد که هرچه بیشتر در آن ببازی، بَرَنده تری...

همین حالا که روی تختِ اتاقم دراز کشیدم و غرق در فکر و خیالات خودم هستم، صدای گربه‌یِ حیاط می‌پیچد توی گوشم و دارم به این فکر میکنم که در کنار همه صداهایی که آرامم میکند و صد البته صدایِ سکوت که زیباترین پارادوکسِ دنیاست، صدای گربه ها هم آرامش‌بخش است؛ به گمانم خدا به حنجره‌یِ تو و قطره‌هایِ باران و گربه‌ توی حیاط و یاکریمِ دَمِ صُبح بوسه زده است...به حنجره یِ تو چند بوسه بیشتر!

جز احساس سنگینِ خفگی هیچ احساس دیگری نسبت به این روزهای زندگی ندارم، در زندگی شخصی‌ام فارغ از تمام مسائلی که دغدغه همه هست اتفاقات خوبی نمی‌افتد، هروقت شروع میکنم به جمع کردن تکه شکسته های روحم همان تکه شکسته ها بیشتر زخمی‌ام میکند، درد میکشم...درد..دردی که بی‌صداست و نمیشود آن را فریاد زد، بی دفاع تر از همیشه ادامه میدهم...با صدای آدم ها و صدای بلند از هرنوع به جنون میرسم..صبح ها چشم‌هایم را باز میکنم و به این فکر میکنم که تحمل روز دیگری از این زندگی سگی چقدر سخت است و چطور به پایان برسانمش و باز روز از نو و روزی از نو...تنها نقطه آرامشم همان یکی دوساعت سکوت دوازده شب به بعد است، جایی که برای لحظاتی احساس امنیت میکنم و آدم ها به لطف کپه مرگی که گذاشته اند با تصمیماتشان زندگی ام را، حالم را به رنگ قهوه ای رنگ آمیزی نمی‌کنند...هیچ احساس تعلقی به هیچ چیزی ندارم اما سرشارم از فکر تو...حتی فکر تو هم آزارم میدهد، روانم را می‌فشارد، میدانم که حتی حوالیِ احتمالات ذهنت هم نیستم، اما ریشه زده ای در وجودم، ذهنم، روحم، دست هایم میلرزند از اینکه انقدر به تنگنا آمدم که هیچ چاره و درمانی پیدا نمی‌کنم جز تحمل، تحمل میکنم که بگذرد...میگذرد اما بعدش هم منتظر اتفاقات خوبی نخواهم بود. بدون تو هیچ اتفاقی خوب نیست...همه اتفاق ها تلخ تر از زهرند، زندگی تلخ تر از زهر است. آدم ها تلخ تر از زهرند..خودم تلخ تر از زهرم... تو، خدا، و همه آدم ها باهم تیم شده‌اید دست به دست هم داده اید به کشتنِ تدریجی ام، و من مثل دختربچه‌یِ بازی های دوران کودکی گوشه ای جدا افتاده ام که هیچ سپری برای دفاع و هیچ آدمی برای پناه ندارد.

سهو میگفت بنویس که کلمات در ذهنت منجمد نشوند، و حالا کلمات تازه دارد یخشان آب میشود..کلماتی آغشته از یخ و خون...خونِ روح و احساساتم...

اگر می‌توانستم تو را از غم ها دور نگه میداشتم و کاری میکردم که هیچ‌گاه اشک از چشمانت سرازیر نشود مگر برای خنده های بدون وقفه. اگر می‌توانستم تو را از سختی‌ها دور نگه می‌داشتم و دنیا را همیشه به کامت می‌گرداندم. اگر می‌توانستم کاری میکردم که هیچ‌گاه آسیب نبینی و دلت نشکند. اگر می‌توانستم کاری میکردم که هیچ‌گاه ناامید نشوی. اگر می‌توانستم خیلی کارها برایت میکردم...

"کتاب: تکه هایی از یک کل منسجم-پونه مقیمی"

+آدم وقتی بزرگ می‌شود تازه میفهمد خیلی از ضرب المثل ها را به دروغ یا صرفا جهت دل‌خوش کردن های موقت توی مغزش فرو کرده بودند، از تو چه پنهان، خواستن ها همیشه توانستن نیستند...